آتلیه
امروز وقت آتلیه بارداری داشتیم دیشب اصلا شب خوبی نبود کلی حرص خوردم و اذیت شدم حتما تو هم با من غصه خوردی عزیزم تمام شب بغض داشتم و قورتش میدادم بگذریم امروز روز مهمی بود صبح از خواب بیدار شدم موهامو دوباره سشوار کشیدم آرایش کردم بابا حمیدم بیدار کردم رفت دوش گرفت و آماده شد لباس و وسایلمون برداشتیم و رفتیم آتلیه. شروع کردیم به لباس عوض کردن و عکس گرفتن خیلی خوش گذشت 1ساعتی گذشت و من دیدم دیگه نمیتونم روی پاهام وایسم سرم گیج میرفت و چشمم سیاهی میرفت گفتم دیگه نمیتونم و حمیدرضا کمکم کرد رفتم نشستم رو کاناپه دیدم فایده نداره نمیتونم بشینم همونجا دراز کشیدم خانوم عکاس رفت برام چای و بیسکوییت آورد خوردم نیم ساعتی دراز کشیدم...
نویسنده :
مامان
19:05

