mamaninia

آتلیه

امروز وقت آتلیه بارداری داشتیم دیشب اصلا شب خوبی نبود کلی حرص خوردم و اذیت شدم حتما تو هم با من غصه خوردی عزیزم تمام شب بغض داشتم و قورتش میدادم بگذریم امروز روز مهمی بود صبح از خواب بیدار شدم موهامو دوباره سشوار کشیدم آرایش کردم بابا حمیدم بیدار کردم رفت دوش گرفت و آماده شد لباس و وسایلمون برداشتیم و رفتیم آتلیه. شروع کردیم به لباس عوض کردن و عکس گرفتن خیلی خوش گذشت 1ساعتی گذشت و من دیدم دیگه نمیتونم روی پاهام وایسم سرم گیج میرفت و چشمم سیاهی میرفت گفتم دیگه نمیتونم و حمیدرضا کمکم کرد رفتم نشستم رو کاناپه دیدم فایده نداره نمیتونم بشینم همونجا دراز کشیدم خانوم عکاس رفت برام چای و بیسکوییت آورد خوردم نیم ساعتی دراز کشیدم...
28 تير 1394

9ماهگی

امروز وارد ماه نه شدیم عزیزم تصور اینکه 1ماه دیگه 1دختر کوچولو در سایز عروسکای کودکیم توی بغلمه و تمام لحظه هاشو با من قراره بگذرونه و از همه جالبتر اینکه تمام قد مال خود خودمه دلمو میلرزونه و اشک به چشمام میاره 1هیجان توصیف ناپذیر تو دلم دارم باورم نمیشه 1عروسک ناز از جنس خودم ماله خودم میشه خدایا شکرت ...
10 تير 1394

سونوگرافی توسط حمیدرضا

امروز وقت دکتر داشتیم طبق معمول 2هفته یکبار برای چکاپ  همیشه قبل از اینکه نوبتم بشه ماما صدام میکرد و صدای قلب و وزنمو فشارمو چک میکرد تا بعد که میرفتم برای ویزیت پیش دکتر. اینبار صدا نکردن رفتم پرسیدم گفتن خود دکتر چک میکنه. خلاصه نوبتمون شد و با حمیدرضا رفتیم تو با دکتر کلی حرف زدیم و خوابیدم که با معاینه شکم بهمون بگه که سفالیک شدی و سرت پایین اومده یا نه که گفت ظاهرا پایینه بعد که دید من خیلی میپرسم گفت میخوای 1دقیقه سونو کنم ببینیم؟ منم از خدا خواسته گفتم آره خلاصه رفتیم تو همون اتاق که قبلا ماماها بودن و اینبار هیچکس نبود حتی چراغش خاموش بود و دراز کشیدم 30ثانیه هم نشد سریع نگاه کرد و گفت هنوز بریچ و چون سرش شلوغ بود خداح...
2 تير 1394

ماه 8

پرنسس مامان امروز وارد ماه 8 شدیم صبح که بیدار شدم اومدم لم دادم روی مبل و داشتم به شکمم نگاه میکردم که یهو 1طرفش قلمبه شد اول ترسیدم اما بعد یاد فیلم هایی که از حرکتای نی نیا دیده بودم افتادم و خیالم راحت شد. اما خیلی هیجان انگیز بود بعد یهو اون طرف گود شد و طرف دیگه قلمبه شد. سریع شروع کردم به فیلم گرفتن و برای حمیدرضا فرستادم😇
1 تير 1394

تکان خوردن

چند روزه وارد هفته 21 شدم عزیز دلم و دیگه واضح تکون خوردنتو حس میکنم واقعا هیجان انگیزه اما بابا حمید هنوز حس نمیکنه  ...
1 تير 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به mamaninia می باشد